انتخابات مجلس دهم و برند سازی سیستمی

در این مقاله به این سوالات جواب داده خواهد شد: چرا جایگاه دو برند اصلاح طلب و اصولگرا در ذهن مردم تخریب شده است؟ کدامین اشتباهات سیستمی باعث این تخریب بوده است؟ آیا می توان برای این دو گرایش سیاسی ریبرندینگ کرد؟ آیا گرایش های سیاسی دیگر، توانایی لازم از لحاظ برند سازی را دارند تا از این ضعف دو برند استفاده کرده و خود را مطرح کنند؟ لازمه های مشارکت حداکثری مردم از دیدگاه برند سازی سیستمی در مجلس دهم چیست؟ و …

آنهایی که با برند سازی آشنا هستند، طبق قانون تفکر سیاه و سفید، می دانند که جمعیت به لحاظ آموزش های خطی در اکثر موارد تفکر سیاه و سفید دارد. خیر و شر، گرما و سرما، زشت و زیبا، خوب و بد، معروف و منکر، قوی و ضعیف، دوست و دشمن و … با اینکه طیف وسیعی از رنگها در بین دو رنگ سیاه و سفید وجود دارد ولی ساختار مغز و آموزش های ما و سیستم جهانی باعث این نوع تفکر است. به همین خاطر در بلند مدت در هر بازاری دو برند در ذهن مردم باقی می مانند و بقیه چندان مورد توجه قرار نمیگیرند. کوکا کولا و پپسی در بازار نوشابه جایگاهی در ذهن جمعیت دارند و بقیه مارکها فقط زمانی مورد انتخاب قرار میگیرند که دسترسی به کوکا کولا و پپسی وجود نداشته باشد و در این انتخاب مارک نوشابه (مارک یا نام به تنهایی نمی توانند برند معنی شوند) مهم نیست.

در هیجده سال گذشته و ظهور گرایشات سیاسی مختلف در کشور، حرف همه احزاب شنیده شد و در آخر دو گرایش اصلاح طلب و اصولگرا به عنوان برندهایی که جایگاه واضحی برای مردم داشتند، شهرت پیدا کرده و اکثریت جمعیت ما، این دو گرایش را شناختند (یعنی برند شدند) و در مباحث و تصمیمات سیاسی مبنای انتخابشان، اصلاح طلب یا اصولگرا بودن کاندیداها بود.

از ده سال پیش اتفاقاتی در عرصه سیاسی کشور رخ داد که این برندها تخریب شده و جایگاه خودشان را از دست دادند. بعد از انتخاب شدن آقای روحانی به سمت ریاست جمهوری و با اینکه ایشان عضو جزب “اعتدال و توسعه” بودند ولی مردم به حزب ایشان دقت نکرده و ایشان را عضو حزب “اصلاح طلب” می دانند، چون حزب اعتدال و توسعه نه سیاه بود و نه سفید و تفکر سیاه و سفید در برند سازی به این راحتی نمی تواند به یکی از این دو رنگ معنی جدیدی بدهد. دکتر حسن روحانی در همه فعالیت هایش به لحاظ علم بالا در مورد برند سازی، برند سازی را همیشه مورد استفاده قرار داده و از آن سود جسته اند، مثلا در انتخابات مجلس ششم حزب ایشان شعار “می‌خواهم شاد، سرافراز و در رفاه زندگی کنم” نشان دادند که برند سازی را به صورت جدی به کار می گیرند، در انتخابات ریاست جمهوری سال 92 هم با نماد “کلید” رنگ سازمانی “بنفش” و شعار “تدبیر و امید” وارد عرصه انتخابات شده و با قدرت به ریاست جمهوری رسیدند و تیم برند سازیشان مزد زحمات خود را گرفتند.

ایشان عضو حزب اعتدال و توسعه بودند و مردم ایشان را نقطه مقابل اصولگرایان میدانستند که به لحاظ تفکر سیاه و سفید ایشان عضو حزب اصلاح طلبان قلم داد شدند (دو جایگاه متفاوت برای یک برند) ولی هیچوقت این موضوع به صورت شفاف مطرح نشد و به “وحدت جایگاه” پرداخته نشد، چون در انتخابات به رای طیف وسیعی از مردم نیاز هست و مطرح نشدن این موضوع به نفع تیم رئیس جمهور بود. بعد از انتخاب شدن ایشان، تیم اجرایی کشور تشکیل شد و شروع به کار کرد. با اینکه دست آوردهای خوبی در این دو سال و نیم داشتند ولی از طرفی همچنان “وحدت جایگاه” به فراموشی سپرده شد و از طرف دیگر تمرکز و رشد یک بعد از فعالیت سیستم، باعث شد دولت دکتر روحانی دچار ” اثر شاخ دراز ” شود. همین دو نقطه ضعف برند سازی، باعث شد حزب اصلاح طلبان جایگاه خودش را از دست بدهد. حزب اصلاح طلبان هم اقدام به شفاف سازی نکرد، چون این تفکر جمعیت، می توانست به نفع آنها نیز باشد ولی این ریسک مثل شمشیر دو لبه است که اینبار بر علیه این حزب عمل کرد و اصلاح طلبان جایگاه قبلی و طیف وسیعی از هوادارانش را از دست داد.

در دوران ریاست جمهوری نهم و دهم، رئیس جمهور عضو حزب “جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی” بودند و به علت طولانی بودن نام برند این حزب به صورت خلاصه “اصولگرایان” نامیده می شد. به خاطر اختلاس های صورت گرفته و دستگیر شدن تعدادی از اعضای تیم رئیس جمهور قبلی و در نظر نگرفتن جایگاه رهبری نظام، این حزب جایگاه خودش را از دست داد و مردم به کلمه “اصولگرا” حساسیت پیدا کردند. سست شدن پایه های اقتصاد با اختلاس ها و افزایش نقدینگی، باعث تخریب هر چه تمامتر این برند شد. به لحاظ تفکر سیاه و سفید: هر کسی که دشمن نباشد، دوست است! پس هر کسی که اصولگرا نباشد، حتما اصلاح طلب است! بعد از اینکه نتایج فعالیت های دولت قبلی بصورت واضح برای مردم نمایان شد، مردم به لحاظ نماد و رنگ و شعار واضح، یکی را انتخاب کردند که اصولگرا نبود (به لحاظ تفکر سیاه و سفید، پس اصلاح طلب بود) و به ایشان رای دادند.

بعد از مطالعه سطور بالا معلوم می شود دو برندی که جایگاه رنگهای سیاه و سفید را برای مردم داشتند، تخریب شده اند و به همین خاطر طیف وسیعی از گزینه ها برای مردم وجود خواهد داشت و آنهایی که دستی در برند سازی دارند و با اصول آن آگاهند، خوب میدانند که این شرایط باعث پایین آمدن اشتیاق شده و شور و هیجان خاصی وجود نخواهد داشت تا قدرت محرکه رای دادن مردم شود. در این شرایط تصمیم گیرندگان دو حزب باید اقدام به ریبرندینگ یا بازسازی برند کنند، که به لحاظ مهلت کم تا انتخابات مجلس، چنین چیزی شبیه معجزه است. هر چند همیشه راهکارهای بکر و خلاقانه ای می توان یافت و اقدام کرد.

طبق اصول تصمیم گیری، بدترین اتفاق این میتونه باشه که موفق به ریبرندینگ نشوند که در حال حاضر هم برندشان جایگاه خودش رو از دست داده است و بهترین اتفاق هم این میتونه باشه که موفق شوند، که معجزه اتفاق میافتد و کشتی خودشان را به ساحل سلامت می رسانند. پس اقدام ایشان، فارغ از نتیجه و در هر حال ضروری است.

این شرایط زمینه را برای ظهور برندهای جدید مهیا می کند ولی حزب های دیگر هم (طبق مطالعاتی که انجام داده ام) برنامه ای برای این شرایط ندارند. در این فرصت کم هم معدود برند سازانی میتونن برنامه ای تهیه کرده و جایگاه و برند جدیدی معرفی کنند.

طبق قانون انتخابات کشور، تبلیغات کاندیداها در یک هفته مانده به رای گیری است و در یک هفته به سختی می توان شور و اشتیاق لازم را در مردم ایجاد کرد تا برندی را شناسایی کرده و برای موفقیتش تلاش کرد. اگر زمان انتخابات بیشتر بود، میشد امیدوار بود که کاندیداها می توانند، اشتیاق را در مردم ایجاد کنند و باعث مشارکت حداکثری و گزینش اصلح ها شوند.

تنها فاکتور قدرتمندی که میتواند میزان مشارکت را مثل اکثر مواقع بالاتر ببرد، توصیه رهبری نظام به مشارکت پرشور در انتخابات است که در قحطی برند همیشه راهگشا بوده است. با آرزوی حضور نمایندگان واقعی مردم در مجلس که به فکر آنها باشند و بعد از کسب رای به رای دهندگان پشت نکنند.

0 پاسخ ها

نظر بدهید

مایل به ملحق شدن به بحث هستید ؟
تمایل به کمک

پاسخ دهید